7
چندین و چند سال پیش تا به خود آمدم مرا گلشن صدا زدند و این خود برای یک پسر میراثی بود عجیب. خدایشان بیامرزد که چه کردند.
هر چند که در آن زمان در این شهر شکوفه خیز ماشین اندک بود اما زبان من برای گفتن اسماعیل قربانی نژاد یدک کشی بود قابل ترحم.
کوچه و پس کوچه های محله ی ما هفت پیچ داشت اما خدا می داند که صد پیچ بود و دبستان صدرا عجیب تر از همه ی این مقال
در آن زمان هنوز به لایه ی ازن فشار وارد نشده بود و زمستان ها بسیار سرد بودند آن کوچه ی هفت پیچ به جای آسفالت قلوه سنگی بود و هیچ چاله چوله ای نداشت
دیوارها آجرهای کریستال فرانسوی نداشتند از خشت و گل بودند و عصرهای تابستان چه صفایی داشت بوی گل مرطوب که بر شانه ی نسیم موج سواری می کرد و گل های شقایق وحشی را که در پشت بام های کاهگلی روییده بودند را نوازش می داد
در آن کوچه همسایه ها اهل شعر بودند و فلسفه
و خانه ی ما پر بود از درختان سر به فلک کشیده
با حوضی گرد و چندین ماهی و یک درخت سیب ترش و بهار نارنج و چای
سجاده ی پدر بزرگ با چند گلبرگ گل محمدی و انگشترعقیق و تسبیح فیروزه ای
پیرمردی بلند و استخوانی
صدای چند الله اکبر
همراه با تق تق استخوانهایش و داستان شاه پریان
تاریکی شب- آب خنک در ظرف سفالی لعابی
چشم دوختن به ستارگان- ستاره ی پدربزرگ با نور کم آن و ستاره ی من با نور زیاد
و سکوت او و لغزش قطرات اشک بر گونه های استخوانی و باز هم سکوت
پرسش من و انکار او و بعد از چند ثانیه ای محو ستاره ی کم نور و کم شدن نور
ستاره ی من و نزدیک شدن من به آسمان
نبودن پدربزرگ و مرگ ماهی ها- شکستن ظرف سفالی لعابی- خراب شدن خانه ی گلی
و روییدن درختان فلزی- نبودن درک چوبی- آب انبار- شیشه های رنگی-
آقای محلاتی-حسینیه ی کردها
و صدای زنگ دوچرخه ی آقای زنگی
نبود شاعر
تاسیس کارخانه های هنرمند سازی
وام گرفتن واژه های تو خالی مدرن و مدرنیته
و تهی شدن
و خوشبو کننده های کارخانه ای
رنگهای مصنوعی
قالی های ماشینی
هر چند که در آن زمان در این شهر شکوفه خیز ماشین اندک بود اما زبان من برای گفتن اسماعیل قربانی نژاد یدک کشی بود قابل ترحم.
کوچه و پس کوچه های محله ی ما هفت پیچ داشت اما خدا می داند که صد پیچ بود و دبستان صدرا عجیب تر از همه ی این مقال
در آن زمان هنوز به لایه ی ازن فشار وارد نشده بود و زمستان ها بسیار سرد بودند آن کوچه ی هفت پیچ به جای آسفالت قلوه سنگی بود و هیچ چاله چوله ای نداشت
دیوارها آجرهای کریستال فرانسوی نداشتند از خشت و گل بودند و عصرهای تابستان چه صفایی داشت بوی گل مرطوب که بر شانه ی نسیم موج سواری می کرد و گل های شقایق وحشی را که در پشت بام های کاهگلی روییده بودند را نوازش می داد
در آن کوچه همسایه ها اهل شعر بودند و فلسفه
و خانه ی ما پر بود از درختان سر به فلک کشیده
با حوضی گرد و چندین ماهی و یک درخت سیب ترش و بهار نارنج و چای
سجاده ی پدر بزرگ با چند گلبرگ گل محمدی و انگشترعقیق و تسبیح فیروزه ای
پیرمردی بلند و استخوانی
صدای چند الله اکبر
همراه با تق تق استخوانهایش و داستان شاه پریان
تاریکی شب- آب خنک در ظرف سفالی لعابی
چشم دوختن به ستارگان- ستاره ی پدربزرگ با نور کم آن و ستاره ی من با نور زیاد
و سکوت او و لغزش قطرات اشک بر گونه های استخوانی و باز هم سکوت
پرسش من و انکار او و بعد از چند ثانیه ای محو ستاره ی کم نور و کم شدن نور
ستاره ی من و نزدیک شدن من به آسمان
نبودن پدربزرگ و مرگ ماهی ها- شکستن ظرف سفالی لعابی- خراب شدن خانه ی گلی
و روییدن درختان فلزی- نبودن درک چوبی- آب انبار- شیشه های رنگی-
آقای محلاتی-حسینیه ی کردها
و صدای زنگ دوچرخه ی آقای زنگی
نبود شاعر
تاسیس کارخانه های هنرمند سازی
وام گرفتن واژه های تو خالی مدرن و مدرنیته
و تهی شدن
و خوشبو کننده های کارخانه ای
رنگهای مصنوعی
قالی های ماشینی
Labels: دست نوشته ها
